spacer

مشق شب

spacer

Tuesday, September 30, 2003

کاروانسرا
کاشانه نیست
باید برویم
تا در خانه خویش خاک شویم
اول. کاسه ای اب. راه را بدرقه کرد
اخر. یک خروار خاک
انکه خود را ساکن کاروانسرا که نه
حاکم ان خواند
مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه
حکومت دارند



Monday, September 29, 2003

خاك را پر خواهم كند
خورشيد را كور خواهم كرد
كوه را گردن خواهم زد
اسمان را حبس خواهم كرد
باران را مصلوب خواهم كرد
دريا را دار خواهم زد
و اگر نيستي خواست در برم گيرد
پيش از ان

هستي تان را در بر خواهم گرفت.

(سنباد نجفي)



Monday, September 22, 2003

بيست و هفت سال پيش تو همچين روزي دختري پا به اين دنياي بي رحم گذاشت. در حاليكه پدر و مادرش از داشتنش خوشحال نبودند هيچ كس نمي دونست چه روزهايي در انتظار اين دختر كوچولو خواهد بود.....
اين دختر كوچولو كه سوگلي پدر هم بود خيلي زود...زودتر از اني كه بتونيد فكرشو بكنيد از عشق پدر محروم شد.....
......................
......................
پدر! كاش ميتونستم الان بر سر مزارت باشم !!!!
كاش ميتونستي دستي رو موهام بكشي !!!!!
موهام؟
موهام؟
اره......موهام..موهام...موها.....م.....م....
.................
................
نمي تونم بگم!
نمي تونم بنويسم!
شايد وقتي ديگر.............



Sunday, September 21, 2003

حال كه قصد رفتن داري
گنجشك ها را هم با خود ببر
حياط و حوض و هوا را هم با خود ببر.
حال كه قصد رفتن داري
روشنايي ها را هم با خود ببر
رنگها سايه ها عطر ها را هم با خود ببر.
حال كه قصد رفتن داري
اواز ها را هم با خود ببر
پيمان ها خاطره ها رويا ها را هم با خود ببر.


ببين راستي!

مرا هم با خود ببر........


spacer