کاروانسرا
کاشانه نیست
باید برویم
تا در خانه خویش خاک شویم
اول. کاسه ای اب. راه را بدرقه کرد
اخر. یک خروار خاک
انکه خود را ساکن کاروانسرا که نه
حاکم ان خواند
مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه
حکومت دارند
خاك را پر خواهم كند
خورشيد را كور خواهم كرد
كوه را گردن خواهم زد
اسمان را حبس خواهم كرد
باران را مصلوب خواهم كرد
دريا را دار خواهم زد
و اگر نيستي خواست در برم گيرد
پيش از ان
بيست و هفت سال پيش تو همچين روزي دختري پا به اين دنياي بي رحم گذاشت. در حاليكه پدر و مادرش از داشتنش خوشحال نبودند هيچ كس نمي دونست چه روزهايي در انتظار اين دختر كوچولو خواهد بود.....
اين دختر كوچولو كه سوگلي پدر هم بود خيلي زود...زودتر از اني كه بتونيد فكرشو بكنيد از عشق پدر محروم شد.....
......................
......................
پدر! كاش ميتونستم الان بر سر مزارت باشم !!!!
كاش ميتونستي دستي رو موهام بكشي !!!!!
موهام؟
موهام؟
اره......موهام..موهام...موها.....م.....م....
.................
................
نمي تونم بگم!
نمي تونم بنويسم!
شايد وقتي ديگر.............
حال كه قصد رفتن داري
گنجشك ها را هم با خود ببر
حياط و حوض و هوا را هم با خود ببر.
حال كه قصد رفتن داري
روشنايي ها را هم با خود ببر
رنگها سايه ها عطر ها را هم با خود ببر.
حال كه قصد رفتن داري
اواز ها را هم با خود ببر
پيمان ها خاطره ها رويا ها را هم با خود ببر.